بابا بزرگم که مرد سرم پر از سئوال بود
اونقد سئوال که دونه دونه از لب حوض سرم لیز خوردن افتادن روی موزاییکای چهل ساله ی کف حیاط که مث همون کرم خاکیای امروز سر صب بعد بارون آروم آروم به خودشون پیچیدن و از نور خورشید ازین فهم مبهم نبودن خفه شدن
بابابزرگم که مرد چن ساعت طول کشید تا بفهمم چی شنیدم و شاید چند صد سال طول بکشه بفهمم چی شده
اونشب صدای فرهاد توی سرم بود
گنجشکک اشی مشی
لب بوم ما مشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی
این شاید عوض همه ی اون روزاییه که با املیه نفس کشیدم...هنوز صداش تو گوشمه هنوز با اون تن صدا هزار تا خاطره تو ذهنم ت میخوره ولی همین که میخوام یه خاطره بگم انگار همه چی مث دود محو میشه
روزی که دیگه دلم تنگ نشه یه امیلیه ساختم


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها